دل آگاه ز تن فکر رهایی دارد


از رفیقی که گران است جدایی دارد

زاهد ساده دل ما چه قدر مرحوم است


جنت امید ز طاعات ریایی دارد

دل به خط نقل مکان کرد ازان حلقه زلف


می توان یافت که انداز رهایی دارد

دل به مطلب ز نگاه غلط انداز رسید


این هدف طالعی از تیر هوایی دارد

گل که از برگ سراپا لب رنگین سخن است


طمع بوسه ازان دست حنایی دارد

آفتاب از مه نو، کاسه دریوزه به کف


نور ازان صبح بناگوش گدایی دارد

زشت در مرتبه خویش کم از زیبا نیست


هر چه را می نگری حسن خدایی دارد

نیست ممکن که ز کارش گرهی باز شود


رهنوردی که غم آبله پایی دارد

کاش آن ترک ستمکار به قرآن می داشت


اعتقادی که به دیوان نوایی دارد

دور گردان وفا را غم نزدیکان نیست


ور نه از زلف دل ما چه جدایی دارد

چون طمع لازم ارباب سخن افتاده است


صائب انصافی از احباب گدایی دارد